تبليغاتX
قصه ناتموم

قصه ناتموم

این قصه تمومی نداره , این ماییم که توو یکی ازین قصه ها تموم میشیم , مهم اینه که شرمنده انتخابت نشی

 

 

 

 

 

 

 ای او... تـا بـدانی چه میـکـشم! 

 

 

 

 

 

 اهرم سنگ ۲

آخرین باری که احساس میکرد خون تووی رگهاش جریان داره وقتی بود که خاکه توی مشتاشو با اشکای چشمش گل میکرد , اون شب لعنتی رو حالا دیگه نمیتونست فراموش کنه اگرم توانشو داشت اطرافیانش نمیتونستن قبول کنن , مجبور بود یه بار دیگه خون رو توی رگهای خشکش احساس کنه ...
اون سالها سالهای باور نکردنی براش بود , شب و روزشو نمیتونست از هم تشخیص بده فقط این براش مهم بود که انگار هر کاری بخواد میتونه بکنه مخصوصا حالا که یکی رو کنارش داره که همیشه تکیهگاهشه حداقل میتونست اینو احساس کنه , دوازده سالش بود , با همون شور و هیجان بچگی با همون خنده و ها و قهقهه های مملو از آرزوهای احمقانه , اون روزا توی کلاس درس خبری از شعر و ریاضیات نبود , هر چی بود حس خوب دوستی بود که با تقلب سر امتحانا و دعوا سر ساندویچ بوفه قاطی میشد و تو میتونستی از دور ببینی که اونا چقدر خوشن , بهنود پسرک شیطون و بازیگوشی بود که هیچ وقت بموقع توو مدرسه جاش نبود ! موهای طلایی رنگش بیشتر ناظمشونو تحریک میکرد که همه ی بچه ها موهاشونو کوتاه کنن حتی احسان , و احسان اون دوست دوران کودکی بهنود بود که همیشگی اونها حتی شبهای چهارشنبه سوری باعث میشد دستاشون توی دستای هم از آتیش بازی بسوزه , پسرکی آروم و دوست داشتنی , شیطون نبود ولی شیطنت رو از عمق حرفاش میتونستی بخونی وقتی که نقشه ی فرار از مدرسه رو میکشید , اونم از درب پشتیه خونه ی بابای مدرسه , روزهای فرار , قشنگترین خاطره های عمرشون بود وقتی که ازون درب سبز رنگ آهنی به سختی بالا میرفتن  و ازون طرف چهاردستوپا روی زمین پهن میشدن , این اولین کار بهنود بود و  بعد منتظر میموند تا احسان با همه ی اون ترس بچگانش خودشو ازون بالا بندازه توو بقل کسی که همه ی خاطره های آیندش با اون گره میخوره    وقتی پا به فرار میزارشتن تازه متوجه میشن که وای شلوار جفتشون به حفاظ بالای درب مدرسه گیر کرده و پاره شده و این هیچ معنی نداره جز اینکه امشب هر دوشون مهمون کتک پدر مهربونن ... بهنود از یه خانواده ی کاملا سطح بالا که پدرش بزرگترین کارخونه لبنیات رو داره و یکی از اعضای برجسته ی سپاه هم بود فیض میبره و احسان از خانواده ای که راس اون خانواده رو مردی تعیین میکرد بنام آقای مدیر مدرسه !  روزهای بعد از فرار روزهای سر خوردن روی خیابونای یخ زده بود ... روزهای آدم برفی ها , روزهای هویج و کلاه و دکمه های مشکی !     - احسان , اگه بابات بفهمه که ماداریم با برف قیافشو درست میکنیم با ما چیکار میکنه ؟    - هیچی بابا دوباره یه شب دیگه کتک میخورم !    - خوش به حالت من حاظر بودم هر شب کتک بخورم ولی هیچ وقت امتحان نهایی ندم !    - نترس بابا چیزی نیست که فوقش تجدید میاری مثل پارسال دوباره بابام درستش میکنه دیگه هان ؟! ....         و این نهایت ترس اونا بود از زندگی و انتهای اون راهی که میرفتن ...
سرمای آخری بود که حس میکرد , هنوز اشکی بود برای بیاد آوردن خاطره هایی که حالا اصلا نمیخواست فراموششون کنه , شاید دیگه فراموش کردنشون خیلی دیر شده باشه ...
بزرگتر شده بودن , بهنود همه زندگیش شده بود موزیک و موسیقی , احسان جز والیبال هیچ چیزو تفریح نمیدونست , حالا قد هردوشون بلند تر شده بود , دماقای هر دوشونم گنده تر ! صدای دورگشون نشون میداد چهارده پونزده سال بیشتر ندارن , احسان وقتی والیبال بازی میکرد که بهنود درساشو بخونه و بهنود وقتی موزیک گوش میداد که احسان تمرینای اونو حل کنه , خونه هاشون فقط پنج متر با هم فاصله داشت , توی مجتمع و یه طبقه , اما وقتی بهنود شبا میرفت توی بالکن اتاقش تا یواشکی سیگار بکشه ! سروکله ی ا
حسان از بالکن روبرو پیدا میشد و اون مجبور بود یه سیگارم برای اون بندازه , دنیاشون زرق وبرقی نداشت جز پنجشنبه جمعه ها که موهاشونو با کلی ژل برق مینداختن و به مد اون موقع تیفوسی درست میکردن , و نهایتا دم درب مجتمع با بقیه بچه های ساختمون شاید به چیزای الکی بخندن و به ظاهر چند ساعتی رو خوش باشن , همون چند ساعت خوش بودن هم کار دستشون داد , اوایل فقط سیگارای یواشکی بود که بین اون بنج نفر که بهنود و احسانم جزئشون بودن , اما وقتی همشون شونزده سالو رد کردن , دیگه از صدای دورگه و دماق چماق خبری نبود , حالا دیگه همشون زیاد خانومم خانومم میکردن , دیگه با سیگار احساس بزرگی بهشون دست نمیداد , یه امیرپیروز بود بین اونا که اولین بار گراس رو بهشون معرفی کرد , اونم به کسی که تازه از دوست دخترش یا همون خانومش !!! کیر خورده بود ,     - بزن بخندی !    - ولم کن بابا ... و گذاشتو رفت ...     و بهنودم طبق معمول زندگیش , فضولی,   گفت : چی بود ؟      - گرد خنده ... میکشی ؟      - بده بالا و ...    - خفه نشی کوچولو      واین حرف آخر بیشتر احسان رو تحریک کرد تا به حمایت از بهنود اونم دستو بگیره ...   کار سختی نبود , اوایلش برای خنده بود ولی خب چشماشون خیلی قرمز میشد و میخارید ولی کم کم به اون کار احمقانه عادت کردن و شبا پاتوقشون دم در مجتمع با بوی خنده ای که فقط خودشون میفهمیدن چرا ...
هنوز طعم اون روزا داشت حس میکرد , طعم مستی های دونفره و خصوصی ترین خاطرات زندگی نوزده سالش که حالا بوی کهنگی گرفتن ... یاد خاطره های شونزده هفده سالگیش افتاد , یاد گرم ترین و تلخترین سال زندگیش , اون سال گل خاطراتشون با هم توی مسافرتی بود که با هم میرفتن , یاد خونه خالی هایی که هر وقت از طرف بهنود بود یه مشت ارازل دیگه هم اونجا بودن تا اولین تجربه های جنسی شونو تجربه کنن و هروقت قرعه بنام احسان میافتاد , جایی بود پر از دود و رقص و آبجوهای مرغوب !!!  یه بارهم با اصرار بهنود , احسان باباشو راضی کرد تا باهم یه دوشبی رو برن کرج , باغ بابای یکی از بچه ها !!!   اون شب براشون صبح نشد , اونقدر خندیدن و گشتن و خوردن و بردن که داشتن میمرن !  برای اولین بار هردوشون بلاک ودکارو تجربه میکردن , تا جاییکه بهنود , احسان رو از لب استخر خالی کشید کنار ! با همه ی شیطنتایی که داشتن بهنود پسر خوش قلبی بود , یه گردن بند داشت که نمیذاشت کسی بهش دست بزنه ! عکس و اسم حضرت علی خیلی ماهرانه روش کار شده بود , چیزی که خیلی براش مقدس بود , با اینکه خانوادش اصلا اهل دین نبودن ولی ته دلش گاهی دلش برای نماز و روزه ترک میشد و همه حرفا و گوشه و کنایه های خانواده اش رو نشنیده میگرفت و نماز میخوند ! و احسان با اینکه از خانواده نسبتا مذهبی بود اما خیلی به دین گرایش نداشت . وقتی دوره دبیرستان رو طی میکردن بهنود از روی همون علاقه ای که به موسیقی داشت نی زدن رو یاد گرفت و جوری نی میزد که ... و احسانم دیگه جز والیبالیستای مدرسه و تیم مدرسه بود , یاد اون شبایی که بعد از مدرسه مستقیم یکیشون خونه ی اون یکی بود و این جریان مدتها ادامه داشت تا وقتی که یه روز ظهر مادر احسان ,  بهنود و پسرشو توو خواب , توو بقل هم میبینه که خواب موندن و از امتحان عربی اون ترم غیبت خوردن . و همین دلیل مسخره برای خانواده ی مذهبی احسان بس بود ! سر خیلی از مسائل گاهی میشد شبا از خونه میزد بیرون و بالطبع نفر دوم بهنود بوده که کنارش میومده و هیچ چیز نمیتونست اونو آروم کنه جز صدای نی ای که بهنود حالا دیگه تووش خبره شده بود و تنها همدم شبای سرد زمستونی اونا شده بود , اونزمان لذت داشتن یه رفیق درست رو هردوشون حس میکردن مخصوصا وقتی توی مدرسه , ناظم مدرسه از بهنود یه چاقو فندک پیدا میکنه کنار یه قرآن جیبی ! که احسان خودشو میندازه وسط و میگه که چاقو برا منه ولی بقیه اش برای خودشه , و کار با کتک خوردن شبونه احسان از بابای مدیر مدرسه اش خاتمه پیدا میکنه !
دو سه ساعتی بیشتر وقت نمونده بود براش , اینو حس میکرد , کاش همیشه همون دوران بود کاش میشد دوباره یه لحظه اون زمان رو طی کرد ... واینو توی آه تلخ توی سینه اش فریاد زد !
همه چیز خوب بود تا شب تولد بهنود ... باباش که برای یه سفر کاری رفته بود کانادا و مادرشم پیش مادر بزرگش توو بیمارستان , بهنود میگفت قشنگترین شب تولدیه که دارم باهاش حال میکنم ... خودش بود و رفیق تلخی ها و شادیهاش , احسان ! کیک دونفره و دوتا سوپر پیتزای معروف پایین مجتمعشون !
بهنود گفت اینجوری که حال نمیده پاشو قبل از کیک یکم برقصیم !   و احسانم پرید و یه ماچ گنده ازش کرد و دوید وسط سالن و هر دوشون توو فاز رقصیدن ! ناگفته نمونه که قبلش حسابی , دم گراسای سبز سرزمین یخ رو دیده بودن ... یک ساعت گذشت ساعت هفت و نیم شد ... زمستون سردی بود که برف پشت پنجره ی خونشونو گرفته بود , و بالاخره نوبت به سورپرایز احسان برای بهنود , بهنود منتظر بود ... احسان : نه بابا نترس کادو نیست , کادوی من همون لباس چریکیه ست که اون روز دیدیم تو ازون خوشت اومد , برای اینکه یکم بیشتر باهم بچرخیم اینو بنداز بالا ... - این چیه ؟    - نترس تریاک نیست ...    - نه جدا چیه ؟      قرص قهوه ای رنگ براقی که بوی شکلات میداد     - دی اکس !   - وای پسر تو دیگه کی هستی این همونیه که امیر پیروز میگفت ... اوووف      - برو بریم ...       و هردوشون آخرین خنده های خوشیشونو تجربه میکردن تا بتونن حسابی بعدش سه ساعت تموم بترکونن !!!
اشکش تمومی نداشت , بمون ... تو رو خدا نرو ... نرو بهنود ... تو رو جان زهرا بمون بهنود ... و هق هق گذشتشو  دوباره زمزمه کرد ...
گرم رقص بود که دید  بهنود روی زمین افتاده , اول نفهمید چی شده چشماشو که کامل باز کرد دید بهنود بیهوش روی زمینه ...   بهنود ؟!      بهنود ؟!    چی شد ؟ بهنود !!!  چی شد ؟!    تو رو خدا شوخی نکن بهنود ...  پاشو دیگه !!!   انگار نه انگار      ترسید ... آب آورد ریخت رو صورتش ... زد توو گوشش  بهنود !!!  چت شده ؟!  گیج شده بود ...  چیزین نبود که !!! بهنود ؟!   یه آن یاد حرف امیر پیروز افتاد ... دوش آب سرد و ... به زور کشوندش توی حموم سر و صورتشو گرفت زیر دوش ... بهنود تو رو قرآن ... بهنود جواب بده ؟ و سیلی های محکمی بود که به صورت بهنود میزد ... چی شدبهنود ... ... قلبش ! نه ؟!     قلبش نمیزنه     خدا !!!! ...      هیچی به ذهنش نمیرسید انگار تنش سرد شده بود , باور نمیکرد ... پلیس ... نه پلیس چیه اورژانس ... اومد سمت تلفن که چشمش افتاد به کادوی تولد بابای بهنود , هاچ بک سربی .... به هر بدبختی بود کولش کرد و بردش پایین ... همه جا تاریک بود ... نمیدونست چیکار میخواد بکنه ... ماشینو روشن کرد , دلش طاقت نیاورد دوباره گوششو گذاشت رو سینه ی بهنود ... انگار خواب میدید ... تن خیس بهنود و صورت خیس خودش ... تنش سرده سرد بود ... ماشینو روشن کرد , بیمارستان نزدیک بود ... بهنود ... چی بگم به دکترا ؟!   خدایا بهنود ... سه دقیقه بعد دم درب بیمارستان رسید ... ترسید , بهنود تورو قرآن جواب بده ...  ... و دوباره سرشو گذاشت رو سینه ش آروم آروم بود ... باور نمیکرد ... بابای بهنود بیمارستان ...بابای من ... قرص ... ترسید پاشو گذاشت رو پدال گاز و تاجاییکه میتونست گاز داد ...هیچ چیزو نمیفهمید ...  یه آن چشمشو باز کرد دید بالاترین نقطه پارک جنگلیه .... تنها ی تنها ...
تنش شده بود مثل همون موقع , سرد و صدای هق هقش انگار همه سربازارو دور خودش جمع کرده بود ... انگار باز تاریخ داشت براش تکرار میشد ... کاش نبود این آرزوی دوساله ی زندگیش بوده !
با نور چراغ ماشین فقط یه جای کوچیک رو جلوش میدید ... با دستاش همونجارو شروع کرد به کندن ... نمیدونست چیکار داره میکنه , خون دستاش با خاکی که از زمین درمیاورد یکی شده بود ... نفهمید چقدر طول کشیده ولی اونقدر فهمید که خیلی از چراغای شهر جلوی چشمش خاموش شدن ... حدودا ساعت دوازده یا یک ... گودال بزرگی بود که با خون دستش و اشک چشماش حسابی آماده شده بود ... وقتی از عقب ماشین تن بی حس بهنود آورد پایین فقط داد میزد ... هیچی نمیشنید ... بهنود تورو خدا .... من میترسم بهنود ... و هیچ جوابی نداشت ... سرشو گرفت توو بقلش بهنود من میترسم ... کادویی که بهش داده بود رو تنش دید همون تی شرت چریکیه ... با اون لباس و موهای براقش ... حسابی شده بود یه بهنود ساکت و آرووم چیزی که تا حالا هیچ وقت ندیده بود ...  وقتی تنشو گذاشت روی خاک دستش خورد به سینه ی بهنود و اون گردن بند یا علی ... سرشو گذاشت رو سینه ی اون باز گریه کرد ... وقتی میخواست خاک رو با مشتای کوچیکش بریزه روی تن بهنود باورش نمیشد این بدن همون بدنه ! این بهنود همون بهنوده که الان آروم شده ... کل بدنش رو خاک گرفت و فقط مونده بود چشماش ... دیگه هیچ چیزو نمیفهمید ... فقط از هنجره ش صدای های های بود که با خشم بیرون می اومد ... ازون بدن فقط صورت ظریف و آروم گرفته بهنود مونده بود که با خاک پر بشه ... برای آخرین بار سرشو گذاشت رو صورت بهنود و تا جاییکه میتونست ماچش کرد , قسمش داد , و گفت منو ببخش ...

هنوزم میگفت بهنود منو ببخش ... سرباز همسن و سال خودش اومد پشت در ... : نمیخوای آروم بگیری یه نیم ساعت دیگه هم طاقت بیار ... و آروم با پشت آستینش اشکای صورتشو پاک کرد تا احسان نبینه که دلسوزی هم داره ! حالا دیگه توو چشماش عکسی جز بهنود نبود و گوشاش چیزی جز تیک تیک ثانیه ها رو نمیشنید ...
تن سرد بهنود و بعد از یک هفته پیدا کردن , و ... , و حالا احسان که اونزمان هفده سالش بود و محکوم به قتل امروز جوون نوزده ساله ایه که هیچ چیز جز سرمای تن بهنود رو حس نمیکنه و منتظره که طناب دار این آخرین یادگار رفیقش رو هم ازون بگیره ... ساعتهای آخر بود درب بزرگ آهنی روبروش باز شد ! پرسید وقتشه ؟   سرباز ریزه ای که خیلی سعی میکرد خیسیه چشماشو پنهان کنه گفت پاشو !        خیلی آروم بلند شد ... اینو بهنود یادش داده بود !      راهروی طولانی و تاریکی که خیلی ها ازون میگذشتن و هیچ وقت برگشتن براشون معنی نداشت .
نیم ساعت بعد , توی محوطه خانواده بهنود اومده بودن ... خانواده خودش هم کنار اونها , توو چشمای مادرش که نمیتونست نگاه کنه ولی توو بقل پدرش حسابی گریه کرد ...  توو اون فضا هیچ چیز جز سرما و ناله نمیتونست وجود داشته باشه !   یه نیم ساعتی وقت داشت , رفت سمت خانواده ی بهنود , تا اون موقع خواب و خوراکش اشک بود پشیمونی ولی برای یه لحظه همه چیزو فراموش کرد و جلوی پدر بهنود گفت , دیگه نمیخوام منو ببخشین دوساله منتظر این لحظه ام بهنودم منتظره ... منو ببخشید و...  اعدامم کنید !   میترسید ولی روشو کرد طرف چوبه دار ... و دوباره گریه اش شرو ع شد ... اومد سمت خانواده اش باباش آروم دره گوشش گفت : فقط بگو یا زهرا ... فقط بگو یا زهرا و بغض پدرانه اش اون طاقت نیاورد ... بهنود رو توی قبری بخاک سپردند که پدر احسان خریده بود ... پدر احسان خیلی به بابای بهنود التماس کرده بود از احسان بگذره ولی ... تو این لحظه آخر هم التماسای آخرشو به اون کرد اما ... پدرش میگفت:  احسان تنها پسرم رو از من گرفت , نمیگذرم !!!     دقیقه های آخر بود , احسان دل کند و بلند فریاد میزد یا زهرا بابام گفته فقط اسم تورو صدا بزنم تو کمکم کن یا زهرا ... و قدمهای آهسته شو به سمت پله های مرگ برمیداشت , قاضی پرونده ی بهنود هم بود اما ... خیلی شکسته و آروم , فقط یکبار خواست حرفی بزنه ولی حرفش رو خورد , طاقت نیاورد آروم به پدر بهنود گفت با این کار بهنود زنده نمیشه اگه میتونید بگذرید ... فقط سه دقیقه به پایان زندگیش بود ... یا زهرا بابام گفته فقط اسم تور ور فریاد بزنم یازهرا تو کمکم کن !!!  واین آخرین فریادهای پسری بود که کل اون محوطه رو در غم غرق میکرد , طناب دار رو دور گردنش انداختن و شمارش معکوس ... احسان رو به قاضی کرد و با بغض گفت یه خواهش بکنم ؟    - قاضی که آدم درستی بود اجازه داد و گفت بگو ! چی میخوای ؟    احسان گفت : اون نی منو بهم میدین؟ ... موقتا طناب دار رو از گردنش باز کردن و دستهاشو آزاد ... نی ای که تنها یادگار بهنود بود و شب قبل از تولد و اون ماجرا , بهنود اونو بهش هدیه کرده بودرو توو دستاش گرفت ... نی زدن رو بلد نبود اما... اما صدای نی بهنود هنوز توو گوشهاش پرواز میکرد ! نی یادگار بهنود رو به لبش گرفت و به یاد تنها عشق از دست رفتش همون طنینی رو سرداد که یه شب برفی با اون , بهنود احسان رو آروم کرد ... هفت دقیقه نی زد , همه گریه کردند  , خیلی ها پنهانی , خیلی ها مثل قاضی سرشون رو پایین انداختن و خیلی ها مثل سربازهای انتظام , پشت به احسان و رو به جمع گریه کردند , خیلی ها بعد از احسان و بهنود هرگز نخندیدند و خیلی ها هم هرگز گریه نکردند و خیلی ها هنوز آوی نی احسان رو میشنون !
و امروز احسان در کنار بهنود , هردو در گورستان جان گرفتند ...

 

 

 

 

امروز برای خود اختیار کنید که را عبادت خواهید نمود.

                                                    ( یوشع:۲۴:۱۵) 

 

 

 

 

 

 

+یکشنبه اعتراف 88/08/03محسن ایمان | |




















































بمون ای فصل خوب
قصه های عاشقانه
بمون ای از تو خوندن
فصلی از گل با ترانه
بمون ای همصدای
لحظه های خواب و رویا
صدای پای بودن
توی رگهام تو نفسهام
چه سخته بی تو رفتن
جه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین جدایی در کمین
غروب لحظه های واپسین
همیشه قصه های
آشنایی نا تمومه
تموم لحظه های
با تو بودن پیش رومه
همیشه کوچه های
بیتو بودن مست رفتن
سکوت و غربت و غم
کوله بار بیتو رفتن
چه سخته بی تو رفتن
جه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین جدایی در کمین
غروب لحظه های واپسین
جدایی سخته بیتو
سخته رفتن سخت موندن
چگونه لحظه های
از تو گفتن از تو خوندن
جدایی سخته مثل
لمس درده مثل مرگه
جدایی لحظه های
واپسین کوچ برگه
چه سخته بی تو رفتن
جه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین جدایی در کمین
غروب لحظه های واپسین




Home
E-mail
Night Skin


Archives

هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385


Links

F E K R
S U C C E S S
S E C R E T
( مونا )
( حمید دی جی )
( مانی )
( ری را )
( ن م ا )
( شيوا )
( احسان )
( آتنا )
( مهدی )
( ناشناس )
( امین )
(مهناز )
( بهبد )
( رضا )
(مهران)
( کوتاه )
( سحر )
( امین )
( محمد )
( اقبال )
( شیما )
( سپهر )
( نازنین )
( کاوه )
( مارپیچ )
(سعید )
( جواد )
Sajad Music Code
Downloadestane Minos
Clip & Coade Music
Persian One Music
Website Music Code
Music & Code Music
شاید اونجوری که باید ...






Sponsered Music By : Best2Bist Center