|
ای او... تـا بـدانی چه میـکـشم! اهرم سنگ ۲ آخرین باری که احساس میکرد خون تووی رگهاش جریان داره وقتی بود که خاکه توی مشتاشو با اشکای چشمش گل میکرد , اون شب لعنتی رو حالا دیگه نمیتونست فراموش کنه اگرم توانشو داشت اطرافیانش نمیتونستن قبول کنن , مجبور بود یه بار دیگه خون رو توی رگهای خشکش احساس کنه ... هنوزم میگفت بهنود منو ببخش ... سرباز همسن و سال خودش اومد پشت در ... : نمیخوای آروم بگیری یه نیم ساعت دیگه هم طاقت بیار ... و آروم با پشت آستینش اشکای صورتشو پاک کرد تا احسان نبینه که دلسوزی هم داره ! حالا دیگه توو چشماش عکسی جز بهنود نبود و گوشاش چیزی جز تیک تیک ثانیه ها رو نمیشنید ...
امروز برای خود اختیار کنید که را عبادت خواهید نمود. ( یوشع:۲۴:۱۵)
F E K R |